روایت یک کارآموز از حلقه های مفقوده دوران کارآموزی وکالت
حباب رویای هاروی اسپکتر شدن
روز اولی که پروانه کارآموزیام را در سالن جلال نائینی کانون وکلای دادگستری مرکز به دستم دادند انگار تمام دنیا در دستانم بود و در آسمان ها سیر می کردم. عاشق حقوق بودم، عاشق منطق استوار کلمات و عاشق آن نظم باشکوه که در کتاب های دانشگاهی خوانده بودم.
وقتی که برای اولین بار در ردای یک وکیل مدافع پا به مجتمع قضایی گذاشتم هنوز بوی تازگی پروانه کارآموزی مشامم را پر کرده بود. با قلبی که از شدت اشتیاق می تپید و روحیهای زنانه و امیدوار که برای تغییر جهان آماده بود، کیفم را برداشته و راهی شده بودم. در ذهنم، خودم را شبیه وکلای قدرتمند فیلم های کلاسیک تصور می کردم: ایستاده در مرکز توجه، با کلامی شیوا و استدلالی که مو لای درزش نمی رود.
اما عبور از بخش بازرسی و ورود به راهروهای تودرتوی دادگاه برایم مثل پریدن در حوضچهی آب یخ بود. آنجا هیچ خبری از آن شکوه و عظمت نبود. راهروها بوی کاغذهای کاهی، پرونده های خاک خورده، اضطراب و گاه خشم می دادند. هر قدمی که برمیداشتم، آن تصویر «فانتزی و سینمایی» کمرنگتر میشد و رنگ می باخت، تا جای خود را به واقعیتی عریان بدهد.
وقتی با لبخند و ادب تمام به سمت میز مدیر دفتر رفتم تا اولین سوال شغلی ام را بپرسم، حتی سرش را بلند نکرد. غرق در کوه بزرگ پرونده های روی میزش بود، با لحنی که انگار با یک دستگاه صحبت می کند، ماشین وار جملهای کوتاه و خشک تحویلم داد و آن حباب صورتی معصومانه رویای هاروی اسپکتر شدن را ترکاند.
«فکر می کنی کی هستی؟… برو نوبت بگیر و بیا… بدون نوبت بهت هیچ جوابی نمیدم!»
فهمیدم اینجا همهچیز جدی تر، بیرحم تر و خشن تر از کلاس های درس دانشکده است و من در برابر این «اتمسفر سنگین و غبارآلود» بی دفاعم.
دانشگاه، گلخانهای شیشهای و دادگاه، میدان سخت واقعیت
ریشه این سردرگمی را نباید فقط در کمکاریهای فردی جستجو کرد؛ بلکه باید آن را در ذاتِ «آموزش گلخانهای» دانشکدههای حقوق دید.
ما سالها در فضایی استریل و پاستوریزه درس خواندیم؛ جایی که پروندهها در قالب «الف» و «ب» مطرح میشدند و حقایق همیشه شفاف و عریان روی میز بودند. در آن فضای آکادمیک، هیچکس دروغ نمیگفت، هیچ موکلی گریه نمیکرد تا تمرکز ما را به هم بزند، و هیچ مدیر دفتری از سر خستگی بر سر ما فریاد نمیکشید. ما «حقوق» را آموختیم، اما «وکالت» را نه.
ما یاد گرفتیم چطور یک ماده قانونی را تفسیر کنیم، اما کسی به ما یاد نداد وقتی قاضی پرونده با بیحوصلگی و لجبازانه لایحه دفاعیه ما را حتی ورق نمیزند و نگاهش را میدزدد و حاضر نیست دفاعیات را بشنود، چطور باید با اعتمادبهنفس و بدون لکنت، از حق موکل دفاع کنیم. دانشگاه به ما سلاح داد، اما جنگیدن در گلولای واقعیت را یادمان نداد.
از رویای هاروی اسپکتر شدن تا واقعیت و تلاش برای بقا در وکالت
نظام آموزشی ما، دیوارهای بلندی دور خود کشیده است. تمام دنیای حقوق برای ما در حفظ کردن “درس نامه ها”، خلاصه نویسی از “جزوه های اساتید” و نوشتن تحقیقاتی خلاصه می شد که شاید هرگز کسی آن ها را نمی خواند.
ما سال ها حقوق خواندیم، بی آنکه حتی برای یک بار در یک «دادگاه شبیه سازی شده» (Moot Court) شرکت کنیم یا یک پرونده واقعی ورق بزنیم یا حتی به عنوان ناظر در جلسات دادگاه حاضر شویم.
در غیاب این تجربه عملی، ذهن مشتاق من و هم نسلانم، جای خالی واقعیت را با فانتزی پر کردیم. تصور ما از دادگاه، سکانس های هیجان انگیز سریال «سوتس (Suits)» به کارگردانی آرون کروش ساخته 2011 یا «عدالت برای همه» به کارگردانی نورمن جویسن سال ۱۹۷۹ بود؛ جایی که وکیل با یک نطق آتشین در لحظه آخر همه چیز را تغییر می داد. یا بدتر، شبیه دادگاه های فیلم های ایرانی بود که کل فرآیند دادرسی در ۴ دقیقه تمام می شد و وکیل معمولاً یا حضور نداشت یا نقشی تزئینی داشت!
اما وقتی پایم به واقعیت باز شد، متوجه شدم اینجا خبری از آن درامهای هالیوودی نیست. اینجا پروندهها با “نطق” حل نمیشوند، با “تبادل لوایحِ فنی” و “رعایت مواعد خشک” پیش میروند. اینجا گاهی ساعتها پشت در اتاق منتظر میمانی تا فقط یک امضا بگیری.
دانشگاه با حبس کردن ما در میان خطوط و ماده های کتاب های قانون، ما را با چنین ذهنیتی، به مصاف واقعیتی فرستاد که در آن کوچک ترین اشتباه شکلی، تاوانی سنگین خواهد داشت.
نمره های بیستی که رنگ باخت.
بگذارید صادقانهتر بگویم؛
من یکی از همان دانشجویانی بودم که آیین دادرسی مدنی را با نمره بیست گذراندم.
کتابهای دکتر شمس را مثل کتاب مقدس از بر بودم.
روی کاغذ، من یک حقوقدان کامل بودم. اما اولین باری که پشت سیستم نشستم تا از طریق “سامانه خودکاربری وکلا” در سایت عدل ایران کاری انجام دهم، تمام آن نمره های درخشان رنگ باخت.
هیچکس در دانشگاه به من نگفت وقتی می خواهی یک اظهارنامه ساده ثبت کنی و سامانه مدام اخطار میدهد که “کد ملی و تاریخ تولد مخاطب الزامی است” و تو دستت به هیچ جا بند نیست، دقیقاً راهکار قانونی و عملی چیست و چگونه باید از این بنبست خارج شد؟
یا وقتی که سیستم، هزینه دادرسی را خودکار محاسبه می کند و تو در آن هیچ دخالتی، اما “دفتر کل دادگاه” با بهانه ها و ایرادات سلیقهای، دادخواست را بابت کسر هزینه دادرسی برگشت میزند، من با کدام فرمول آیین دادرسی باید این گره کور اداری را باز کنم؟
یا وقتی مدیر ارجاع دادخواست را با بهانه های مختلف برگشت می دهد تا آمار را حفظ کند چگونه باید به موکل توضیح بدهم که دادخواست به چه علت برگشت می خورد، یا وقتی مطابق قانون استدلال می کنید اما کسی به آن بها نمی دهد، چه باید بکنم؟
دانشگاه به من “علم حقوق” را آموخت، اما روش مواجهه با ایرادات سلیقه ای و موانع اجرایی امروز و رویه ای که با ماده های قانون فرق دارد را دریغ کرد.
قربانی شدن کیفیت عدالتخواهی در مسلخ بی تجربگی
دردناکتر از تئوریزدگیِ دانشگاه، خلأ مهارتآموزی در دوره کارآموزی است. تصور می کردم با ورود به این دوره، بالاخره “رازهای مگو” فاش می شود. اما دریغ! اینجا هم کسی به من نگفت “چطور موکل جذب کنم؟”. هیچ کس به من یاد نداد وقتی موکل دروغ میگوید یا پنهانکاری میکند، چطور رفتار کنم. کسی به من “هنر مذاکره” را نیاموخت؛ اینکه چطور میتوانم بدون جنگیدن در دادگاه، با یک صلح هوشمندانه پرونده را ببندم.
من یاد گرفتهام کدام ماده قانونی به نفع موکل است، اما کسی به من یاد نداد “چطور” این ادله را ارائه دهم که قاضی خسته و پرمشغله، آن را ببیند و بپذیرد.
ما یاد میگیریم لایحه بنویسیم، اما یاد نمیگیریم “چطور وکیل باشیم”. فاصله بین “دانستن حقوق” و “هنرِ وکالت”، درهای عمیق است که کارآموز تنها و مضطرب در آن رها شده تا با آزمون و خطا و متاسفانه گاهی با هزینه موکل، راهش را پیدا کند.
تصور میکردم با ورود به این دوره، بالاخره “فوت کوزهگری” را میآموزم. اما دریغ!
این حفره آموزشی فقط به مسائل فنی محدود نمیشود؛ فاجعه اصلی در قلمرو “مهارتهای نرم” و “روانشناسی موکل” است.
ما در دانشگاه واحدهایی مثل متون فقه گذراندیم، اما یاد نگرفتیم در مواجهه با تیپهای شخصیتی مختلفِ موکلین چگونه رفتار کنیم.
کتابهای درسی میگویند “باید صادق باشید”، اما وقتی موکلی اصرار دارد با توسل به بهانههای واهی روند دادرسی را طولانی کنم، یا وقتی همکار طرف مقابل رفتاری غیرحرفهای برای تخریب من دارد، واکنش صحیح چیست؟ در فقدان یک الگوی عملی و راهنمای دلسوز که مهارتهایی نظیر “مدیریت جلسه”، “اصول مذاکره” و “نه گفتن به درخواستهای غیرحرفهای” را بیاموزد، کارآموز در موقعیتهای خاکستری و پرتردید رها میشود.
ما نیاز داشتیم ببینیم، نه اینکه فقط بخوانیم؛ ببینیم که یک وکیل باسابقه چطور در برابر وسوسه میایستد و چطور شرافتش را حفظ میکند.
کلام آخر: وقتی کیفیت قربانی میشود.
حالا که اینجا ایستادهام، به عنوان یک کارآموز که هنوز جوهر کارتش خشک نشده، عمیقاً باور دارم که “کیفیت وکالت” در آینده، قربانی این شکاف آموزشی خواهد شد، مگر آنکه بپذیریم “مدرک دانشگاهی” پایان راه نیست، بلکه تنها مجوز ورود به میدان مین است.
این نقدها، گلایههای شخصی یک کارآموز نیست؛ زنگ خطری برای آینده نهاد وکالت است. وکیلی که مهارتهای نرم، اصول رفتار حرفهای و فنون مذاکره را آموزش ندیده، حتی اگر دایرهالمعارف قانون باشد، نمیتواند مدافع خوبی برای عدالت باشد.
دوره کارآموزی باید از حالت تشریفاتی خارج شود. ما نیاز داریم به جای تکرار مکرراتِ تئوری، مهارتهای زیستن و دوام آوردن در این شغل را بیاموزیم.ما نسل وکلایی هستیم که شاید با تماشای سریالهایی نظیر «سوتس» رویای وکالت را در سر پروراندیم، اما اکنون در دادگاههای واقعی بیدار شدهایم.
وقت آن رسیده که سیستم آموزشی ما نیز این واقعیت را بپذیرد که یک وکیل توانمند، فقط “حقوقدان” نیست؛ بلکه استراتژیست، روانشناس و مذاکره کنندهای قهار است که متاسفانه هیچکدام از این نقشها، نه در دانشگاه و نه در کارآموزی، مشق شب نمیشود.

درود، بسیار گیرا و خواندنی بود، بسیار عالی که در عصر هوش مصنوعی و نوشته های کم ارزش، نوشته هایی می خوانیم که از دل تجربه های واقعی کارآموزان و وکلا سرچشمه می گیرد، چون از از دل گفته میشه به دل میشینه.
موفق باشید.